تبليغاتX
شهرخاموش
یادداشتهای روزانه

خیلی فرق نمیکنه که به تقدیر " شانس ویا ................معتقد باشی .اگه جزو اونایی هستی که اعتقاد دارن اون معلولی که نمیتونه قهرمان دو دنیا بشه مقصر خودشه مهم نیست زندگی یادت میده.

اینا رو گفتم که یه اسم پیدا کنم اگه بین صدو سی چهل تا دانشجو فقط تاییدیه تحصیلی تو گم بشه وبعد از یه هفته که دنبالش رفتی ببینی که یه دانشکده ی دیگس ومسئول مربوطه ازین که این موضوع مهم و کشف کرده وبدون توجه به این که چه پوستی ازت تو این مدت واسه پیدا کردنش کنده شده با یه حالت مغرورانه نگات کنه

اسمه اینو چی میذاری؟

اگر سه ماه بعد از پایان فارق الاتحصیلیت وگرفتن سی چهل تا امضا از کارگاهها و ازمایشگاههای مختلف مدیر گروه بهت خبر بده که اصل ونمره ی پروژت گم شده واین اشتباه رو بپذیره که خودش مقصره وبه همین دلیل بهت بگه که ترم دوم میتونه این درسو با پارتی بازی برات بگیره وتو میدونی که باید یکی دو هفته ی دیگه تحملش کنی که نکنه به

جناب

اقای

مدیر

 گروه

بر بخوره و تلا فیشو سرت در بیاره .ونکتش اینجاس که این قضیه هر هزار سال یکبار واسه یه نفر اتفاق میفته.با توجه به اینکه این اتفاقا تو کمتر از دو ماه برات پیش بیاد اسمه اینو چی میذاری؟

حالا من نمیدونم باید بخندم گریه کنم داد بزنم..............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:33  توسط قلندر  | 

دارم نگاش میکنم خیلی وقته به موهاش دس نزده. قیافش شبیه اونایی که از همه طلبکارن.نه نه شبیه اونایی که تو زندگیشون نمیدونن چیکار میکنن.

تن تن حرف میزنه .انگار از یه چیزی میترسه.چرا صورتش اینجوریه؟هر بار که خیره میشم یه شکلیه بار پر جوش یه بار صاف.

منتظرم بگه مشکلش چیه.

انگار نمی تونه نه انگار نمیدونه. نمیدونه چی بگه. صداش چرا اینجوریه چرا جمله ها رو نیمه کاره ول میکنه دایره ی لغاتش خیلی کمه.از حافظش که اصلا حرف نزن افتضاحه.

وای چقدر ذهنش پراکندس راجه به همه چی زر(zer)میزنه نه ببخشید حرف میزنه.میخواد بگه بی ادعاس ولی دروغ میگه.

کم کم نمیدونم چرا داره جامون عوض میشه نکنه اون داره منو میبینه.

من اینه ام؟؟؟؟

((_خودم را جایی جا گذاشته ام

شاید کنار تو در باغهای سیب

شاید بالای تپه ها

ویا شاید در جاده ایی که

جنگل را دور میزد

وبه دریا میرسید

روبروی اینه

ایستاده ام

 اما

از چهره ام خبری نیست!!!))

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:18  توسط قلندر  | 

همیشه دیدن کتابایی که خریده بودم و نخونده بودمشون عذاب اور بود.واسه توجیح این قضیه دنبال هزار تا بهونه میگشتم.

چند روز پیش یه مقاله تو شرق خوندم تو همین رابطه:کتاب خوندن یه لذت وکتاب خریدن یه لذت دیگه که ربطی به اولی نداره.

حداقل الان میدونم که این مرض مختص من نیست .

پول جمع کردن

 اولویت بندی

  نمایشگاه رفتن و چرخ زدن تو اون همه غرفه.

وقتی تو خونه اونا رو جلو خودت میذاری یکی یکی نیگاشون میکنی واقعا لذت بخشه .اگه حوصله داشته باشی که یکی شو شروع میکنی.اگرم نه میدونی اگه یه روز وقت و حوصله داشته باشی همه چیزمهیا است.

 

سر درد:

یک خرس قهوه ایی مخملی خریده ام

برای دختری که

 ندارم

و یک عینک

برای پدر

 که چشمهایش دیگر نمی بیند

وحالا میروم

برای او که نیست

 گل نسرین بچینم

شاد یا غمگین

 زندگی زندگی است

واگر فردا

 برای شکار پلنگ

به دریا رفتم

 تعجب نکنید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:22  توسط قلندر  | 

 انان راه را خود می روند چه عجب اگر جوری مینمایند و جوردیگر درسردارند.

 

(چهارده سکه معصوم بهار ازادی

میدان ازادی

هتل ازادی

دروغی مضحک

میدانی که یکراست به انقلاب میرسد

وهتلی که از پنجره هایش

چشم انداز اوین پیداست.)راضیه بهرامی

 

(با شعروسیگار

به جنگ نابرابریها میروم

من دون کیشوتی مضحک هستم

که بجای کلاهخود وسرنیزه

مدادی دردست و قابلامه ای درسردارد

عکسی بیادگار ازمن بگیرید

من انسان قرن بیست ویکم هستم!)ناشناس

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13:0  توسط قلندر  | 

 

ادمها از همان منظری که در خاطر ادمی مینشینند حامل هزار خاطره اند.ساکن هزار کلبه ی خیالی.

شاملوی عزیز که جز نماد تمام ارزشهای پاک انسانی چیزدیگری نیست.

باز شکستن سنگ قبر شاملوی بزرگ .این ابر مرد فنا ناپذیر انسانیت.بحث سر چرایی این موضوعه؟

این چهارمین بار که تو استانه ی عید این اتفاق میفته واقعا این کار جز ضدیت با فرهنگ و بالاتر از اون انسانیت چی میتونه باشه برای کسی که محور تمام افکارش جز عشق به انسان وزیبایی چیز ی نیست وفقط میشه گفت متاسفم وبدرستی که گفت

عصر عظمت های غول اسای امارت ها و دروغ .......

عصری که شرم و حق حسابش جداست

وعشق

         سوع تفاهمی است

که با ((متاسف ام)) گفتنی فراموش می شود......

عصری که فرصتی شورانگیز است

 تما شای محکومی که بر دار می کنند..

عصری که مردان دانش

اندوه پلشتی را با موشک ها به اعماق خدا می فرستند

ونان شبانه ی فرزندان خود را از سربازخانه ها گدایی می کنند

وزندانها انباشته از مغزهایی است

که اونیفورمها را وهنی بشمار می اورند

چرا که رسالت انسان

 هرگز این نبوده است

هرگز این نبوده است

هرگز این نبوده است!...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 0:15  توسط قلندر  | 

داشتم دنبال شعر میگشتم که کشفش کردم

۱.

نه امپراتورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام
و به جای او راه می روم
غذا می خورم
می خوابم و ...
چه اشتباه قشنگ و دل انگیزی!

۲.

تو نیستی

اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم

نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم

دوست داری بخند

دوست داری گریه کن

و یا دوست داری

مثل آینه مبهوت باش

مبهوت من و دنیای کوچکم

دیگر چه فرق می کند

باشی یا نباشی

من با تو زندگی می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 11:19  توسط قلندر  | 

باز کودک شدن سال فرا می رسدواین کودک شدن نوید بهار است

همچون بچه ای که دویدن را نمی داندبهار دروغ گو وریا کار نیست.

سبزیش اشکار است ورسیدنش را پرستو ها پیش پیش خبر میدهند.

نقابی بر رخ نداردوصاف وشفاف است.

روزهای جوانه زدن همه ی رویاهای باغ ها از دل برفها

روزهای تقسیم عشق میان خاک وخورشید

روزهای صدای رنگها : سکوت صداها

روزهای سبزو ابی

 روزهای زمین واسمان

روزهای شکوفه ها وپرنده ها

روزهای یادهاو ارزوها

روزهای نو شدن

نوروز

بهار :

دارد اهسته می اید

به سان همیشه پرکارو پرسکون

دلهاتان پر امید کفشهاتان پر باران.

(تو عید میرم سفر از همه ی اونایی که به شهر خاموش سر میزنن تشکر میکنم امیدوارم سال خوبی داشته باشین)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 18:20  توسط قلندر  | 

یادش بخیر

کوچه رو بوی دود وکاغذوچوبایی که صبح تا بعد ازظهرجمع کرده بودیم می گرفت

کل کل اینکه اتیش کوچه ی ما از همه بزرگتر باشه. دودش مثل مه سفیدی روی خاطره ی

هممون میشست عشقمون یه طرقه بود که با یه دارت رو چوب درست می کردیم.

یادش بخیر

عشق لباس نو که یه روزغروب سه چهار روز مونده به عید میرفتیم بیشتر از یکی دوتا مغازه هم طول نمیکشید اخه بابام عادت داشت اولین مغازه ای که می رفت تو هر چی میخواستیم باید میخردیم

حدودا اول دوم دبیرستان بودم که گفتم  میخوام لباساموخودم  بخرم نمیدونم شاید دیگه اون موقع پدر مادرم قهرمانای زندگیم نبودن(اخه بچه ها تو بچگی همیشه  ترین های مثبت زندگیشون پدر مادر شن)

نمی دونم چرا هر چی خالی تر از خیال می شیم از زیبایی ها هم دور تر.

از اون موقع که این سوال که مگه ممکنه در مورد خیلی چیزاتو ذهنمون شکل گرفت

اون وقت دیگه چیزایی که قافلگیرمون میکردو برامون لذت داشت خیلی کم شده بود

نمی دونم این روزا تو خیالمون برای توجیه یه دروغ هم باید متوسل به کامپیوتر ونسبیت وسلولای بنیادی بشیم .

واقعا فکر می کنین این دنیا ازون دنیایی که قهرماناش رستم و سیمرغ و...... بودن قشنگتره؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 20:14  توسط قلندر  | 

سلام

فکر میکنین بیشترین کلمه ای که تو زندگی ما دسمالی میشه چیه ؟ به نظر من اگر نگم بیشترین لااقل یکی از کلمه هایی که این روزا تو ادبیات ما ها خیلی خودش یا راجه بش صحبت میشه عشق!

فکر نمیکنم هیچ کلمهای به اندازه ی این سرش مناقشه باشه یه سریا که اصلا منکرشن یه سری اصلا مادی و زمینی نمیبیننش (فقط برای خدا)یه سری قبول ندارن یه سری تمام زندگیشونه تقریبا هم هر کی تو این زمینه یه تجربه ی شخصی داره..واسه همین اگر در خوشبینانه ترین حالت فرض کنیم که این حرفارو همه بر اساس باورایی که بهش رسیدن میگن شاید درست باشه! ولی تعریفه کاملی نیست نمیخوام بگم که عشق یعنی وقف کردن بی چشمداشت خویش یا ازین تعریفایه ایده الی که فقط بدرد کتابای عشقی ای که صراحت حرفاش حال همه رو بهم میزنه.میخوره .نه!((شایدم تعریفه درستی باشه ))

تعریفه هرکی از هر چی تو اطرافش باوراشو شکل میده پس به نطر من بهتره اگر نخایم تعریفای ایده الی کنیم

 حداقل تعریفایی که بخودمون ارامش بیشتری میده بد نباشه به نظر من یکی یکی ازون تعریفا این باشه:

شاید اینجوری نزدیک تر بشیم :که یاد بگیریم که برای دوستاشتنامون شرط نذاریم یکم ازون ذهن حسابگرمون فاصله بگیریم اصولا ادمایی میتونن اینو بیشتر بفهمن که طعم لذت دوست داشتن دیگرانو چشیده باشن  حالا این دیگران هر چی هرکی میتونه باشه فرقی نمیکنه بستگی به این که غلظت این دوستاشتنه چقدر وسیع باشه به نطر من امادگی ادما واسه حتی تعریفای ایده الی از عشق هم بیشتر میشه البته بگذریم از اونایی که اسم هر برنامه ای رو عشق میزارن.

خیلی یاشونم بااون که میدونن دارن به خودشون دروغ میگن ولی بازم ترجیح میدن اینجوری باشن حالا دلایلش بماند. 

 

 این داستانم بد نیست در باره ی یکی از تعریفا که یکی از دوستای خوبم واسم فرستاده:

 

موقعی رسید که مجنون تصمیم گرفت که از بالا به مسایل نگاه کنه حتی به لیلی این شد که دیگه لیلی به نظرش قشنگ نیومد اون دیگه پیچش موی لیلو نمیدید خود مو رو می دید.

اما کم کم سختش شد که فکر کنه میتونه با لیلی زیر یه سقف زندگی کنه اما مشکل این بود که مجنون دیگه اسطوره شده بود تو رودربایسی یه دنیا ادم گیر کرده بود. نمیتونست بزنه زیر همه چیزو بگه دیگه عاشق نیست کلی فکر کردو اونوقت تصمیم گرفت تعبیر عشقو عوض کنه.این جوری مجبور نبود با لیلی زندگی کنه

وهمچنان اسطوره بمونه.اما چه تعبیری میشد کردکه مجنون باهاش هم اسطوره بمونه هم از لیلی دور؟

این شد که مجنون به یه دنیا ادم حالی کرد که ........عشق یعنی نرسیدن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 21:19  توسط قلندر  | 

سلام

من همیشه یکی از سوالایی که تو ذهنم خیلی پررنگه اینه که واقعا زندگی رو چقدرباید جدی گرفت!اصلا جدی هست یا نه یا اینم مشمول همون نسبییتی که همه جا وجودداره اخه میدونی همیشه اونی که تو زهنمونه با حقیقت فاصلش کم نیست ربطی به خوشبین یا بدبین بودنتم نداره اصلا ربطی به ادمش نداره اینو گفتم که به اینجا برسم: چن ماهی بود که با یه سری از بچه ها می خواستیم یه سایت درست کنیم اولش هرکی یه نظر کارشناسی میداد ایده های جدید ....موضوعات خاص... بعدم هممون یادمون میرفت ولی بلاخره سایت تبدیل به وبلاگ گروهی وبعدبه اینجا رسیدیم که هر کی یه وبلاگ جداگونه بزنه. الان دوسه روزه که درگیر این مسله ام که حالا بعد از این همه مدت بهترین ایده کدوم بود بهترین شروع چه جوری باید باشه.......... ولی مثل همیشه بازم خیلی جدی گرفتم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 23:12  توسط قلندر  |